در روز دوشنبه جشن اولین سال رهایی آقا سجاد خدمت مادر گرامی ایشان رسیدم و خانم صدیقه را برای انجام مصاحبه دعوت کردم. با مادری عزیز، به قول خودشان در بهترین روز زندگیشان به گفتگو نشستم...


_ لطفا خودتان را معرفی کنید.


صدیقه هستم همسفر سجاد،10 ماه و 4 روز  به راهنمایی آقای کیوانفر و خانم شکری سفر کردیم و در حال حاضر یک سال و یک ماه است که آزاد و رها هستیم.

_ شما از زمانی که پسرتان مبتلا شد مطلع بودید؟

بله کدام مادر هست که متوجه نشود من اولین بار که سیگار را مصرف کرد متوجه شدم یک روز در خیابان سیگار را در دستش دیدم که حالم بسیار بد شد و  بعد ها به حشیش و قرص و شیشه کشیده شد، حال خیلی بدی داشتم  اما هرگز نصیحت نمی کردم فقط می گفتم اگر مشکلی داری با ما درمیان بگذار تا راه حلی پیدا کنیم.

_ در این مدت رفتار های مسافرتان هم عوض شده بود؟

به طور کلی سجاد پسر مهربان و خوش قلبی بوده و هست اما در زمان مصرف بسیار گوشه نشین و ساکت شده بود پیش دکتر های مختلفی رفتیم اما هیچ کدام افاقه نکرد و خودش بعد ها می گفت که در کنار مصرف داروهای دکتر ترامادول هم مصرف می کرد متاسفانه به جایی رسیده بودیم که آرزوی مرگ پسرم را داشتم حتی پیش خودم تصمیم گرفته بودم که در غذای خودم و پسرم سم بریزم. واقعا دوران بدی بود به جایی رسیده بودم که اگر شب دیر به خانه می آمد دعا می کردم کاش با ماشین تصادف کرده باشد.

تا اینکه نیروی انتظامی او را گرفت و به مدت 11 روز در کمپ بود تا از کمپ فرار کرد و بعد از اینکه دیدم انگار درست شدنی نیست و باز مصرفش را ادامه می دهد خودم زنگ زدم کمپ آمد و سجاد را دست بسته با خودشان به کمپ بردند دیدن ان صحنه برایم بسیار دردناک بود و فقط گریه می کردم ، سه دوره در کمپ ماند اما همان کمپ خیلی به او کمک کرد تا اینکه به کنگره آمدیم.


امروز یکی از بهترین روزهای عمر من هست، خداوند به من فرزند عطا کرده و صاحب نوه هستم اما امروز یک روز خاصی است و دوست دارم از لحظه به لحظه این روز استفاده کنم و لذت ببرم. 

_ چرا هیچ وقت پسرتان را نصیحت نکردید؟

چون می دانم هیچ کسی نصیحت شنیدن را دوست ندارد، باید حرف حساب و منطقی باشد البته همیشه به پسرم می گفتم در مخمصه ای گیر کردی و من می خواهم کمکت کنم.

_ چطور با کنگره آشنا شدید؟

من همیشه تله تکست تلویزیون و برنامه هایی که در رابطه با اعتیاد بود را دنبال می کردم، تا اینکه سجاد در کمپ بود و برنامه شروع خوب که با حضور جناب مهندس بود را مشاهده کردم و البته خیلی ناامید بودم و همیشه احساس می کردم مسافرم باید در کمپ بماند و به همه بگوییم که پسر ما در خارج از کشور زندگی می کند و بعد از برنامه شروع خوب و با شنیدن صحبت های مهندس احساس کردم این حرف ها منطقی تر است و با تما چیزهایی که من شنیده بودم متفاوت بود این بود که در اینترنت و در سایت کنگره آمدم شعبه و با آقا اسماعیل صحبت کردم به من گفت فردا پسرت را از کمپ بیرون بیار من هم اطمینان کردم و گفتم چرا فردا همین الان میروم. اما در یک ماه اول روزهای دوشنبه من بادیگاردش بودم و روزهای پنج شنبه برادرش تا اینکه خودش کاملا جذب کنگره شد و ما هم راه خودمان را در این مسیر پیش گرفتیم و بدون گریز و اذیت این مسیر را به پایان رساند.

_ چه عاملی باعث اطمینان شما شد؟

ببینید من راه های مختلفی را امتحان کردم و حتی پیش دکتر فوق تخصص هم رفتم ولی صحبت های آنها با حال من جور نبود ولی حرف و کلام کنگره و افرادی که من را مشاوره کردند به دلم نشست و احساس کردم با حال و اوضاع ما موافق بود، در اینجا از هیچ کسی حرف ناشایستی نشنیدم، اینجا من کسی را دیدم که درد اعتیاد را کشیده و به درمان رسیده بود و در کنار درمان اعتیاد روی جهان بینی افراد کار می کند و انسان هایی که کنگره تربیت می کند همه باشخصیت و باادب هستند و همه اینها باعث جذب می شوند.

_  شما عنوان کردید که هیچ یک از فامیل شما متوجه اعتیاد پسرتان نشد حالا یکی از همین فامیل دچار رنج اعتیاد می شود شما چکار می کنید؟

من قطعا به آنها می گویم که باید تحقیق کنند تا راه درست درمان را پیدا کنند و مطمئنا راه کنگره را به آنها نشان می دهم و باتوجه به اینکه اصلا دوست ندارم کسی متوجه شود که روزی پسر من هم درگیر بوده اما اگر بدانم  کسی با اطلاع از این موضوع وارد راه درمان ور هایی می شود حتما می گویم چرا که نجات یک انسان از این بلا برای من ارزش بالایی دارد.

_ بزرگترین دغدغه شما چیست؟

من خودم هیچ دغدغه ای ندارم چراکه وقتی پسرم این مسیر را درک کرد دیگر دغدغه ای ندارم اما به طور کلی دغدغه همسفران در کنگره رهایی و درمان مسافرانشان هست. من هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که دیگر دعایی نداشته باشم اما امروز دیگر در داهایم فقط برای دوستانم دعا می کنم اگر کسی در کنگره وارد شود و این مسیر را ادامه بدهد از همه چیز بی نیاز می شود و به تمام خوبی ها دست پیدا می کند.

_ بعد از سفر اول و رهایی مسافر تان چرا در کنگره ماندگار شدید؟

 من از سفر اول چیزی به خاطر ندارم چرا که الویت فقط درمان مسافرم بود و با تمام سختی ها و سیرینی هایش گذشت بعد از آن متوجه شدم چه گنجی در کنگره وجود دارد که اگر هر مدام از ما به ذره ای از آن دست پیدا کنیم آرامش خاصی خواهیم داشت من الان هفته ای 2 تا سی دی گوش می دهم و اگر هر کاری از دستم بربیاید و لازم باشد انجام می دهم . خواهر من بعد از مدتی چند روز به خانه ما آمد بعد از این چند روز رو به من کرد و گفت: عجب آرامشی دارد خانه شما  این همان تغییری است که دیگران باید در وجود ما ببینند و من به دنبال همین آرامش هستم که در کنگره به دست آورده ام.

_ پس فکر می کنید پا در مرحله خودشناسی گذاشته اید؟

 بله اما واقعا سخت است، کاربردی کردن و اجرایی کردن این مطالب خیلی سخت است و من سعی و تلاش نمی کنم و حرکت خودم راانجام یمدهم شاید از صدردصد 4 یا 5 درصد خودم را شناختم و مطالب کنگره را عملی کردم مثلا همین غیبت و تجسس را خیلی در وجود خودم کم کردم.

_ برای آزمون کمک راهنمایی هم خودتان را اماده می کنید؟

من خودم را آماده می کنم سی دی ها را گوش می دهم، مطالب را می خوانم  و از خدا میخواهم اگر می توانم برای کنگره مفید باشم در این آزمون موفق شوم.

_ پس اعتیاد درمان دارد؟

بله صددرصد و به نظر من فقط در کنگره 60 درمان امکان دارد، من زمانی که خدمت جناب مهندس بودم هم گفتم که فکر می کردم راه درمان سرطان و ایدز پیدا می شود اما اعتیاد نه ولی امروز با اطمینان می گویم که اعتیاد با روش DST که جناب مهندس ابداع کرده اند و در کنگره 60 درمان پذیر هست.

کلام پایانی شما را می شنویم...

درمان اعتیاد در کنگره 60 مثل پراندن یک مگس از روی لباس هست، و باید صبور باشید دوست دارم از آقای کیوانفر و خانم معصومه تشکر کنم این عزیزان برای من و پسرم زحمات بسیاری کشیده اند و باعث آرامش ما شده اند.

من هم از سرکار خانم صدیقه که وقت خود را در اختیار بنده قرار دادند سپاسگزارم.


"شادزی،مهرتان افزون"