گزارش جلسه جهان بی
" به نام نامی اولین عاشق که اوست "



هفمین جلسه از دوره چهل و هفتم سری کارگاههای آموزش جهان بینی کنگره 60 مورخ 92/05/16  با نگهبانی و استادی آقای امین دژاکام و دبیری همسفر خانم آیدا با دستور جلسه " کوآنتوم " رأس ساعت 18:00 آغاز به کار نمود .


سخنان استاد :
نی روز چهارشنبه مورخ 92/05/09

در مبحث جلسه گذشته از گره عشق چند نکته جا مانده بود يکی اينکه ؛ در مورد اشعار صحبت کردم و گفتم که افراد فال حافظ مي گيرند . فال حافظ برای همين گفته شده که خوانده شود و در ابيات آن تعمّق شود و در آن ابيات خاصيتی وجود دارد که می تواند به انسان کمک کند تا راه خود را پيدا کند و يک ويژگی خاصی وجود دارد . اما اينکه فقط فال بگيرند خوب نيست و معمولاً تنها به نتيجه آن توجه می کنند و از اين باب نه ، از اين جهت که بخوانند و در اثر تکرار و تعمّق در ابيات يک سری مفاهيم برايشان روشن شود و خاصيت شفادهی برايشان داشته باشد  .

اصولاً شعر بايد يک خاصيت جادويی داشته باشد و جادو اين است که حال شخص را متحول کند . اگر شعری اين ويژگی را داشت ، می شود جادوی سفيد و خوب که اين ويژگی در برخی از اشعار وجود دارد و آن اثر گذاری و ماندگاری آن باعث شده که در طول زمانها شناخته شده و وجود داشته باشد ولی اشعاری که اين ويژگی را نداشته و موقتی باشند ، اين دوام را ندارند  .

مطلب ديگری که در گره عشق مطرح شد این بود که ؛  اين که اگر انسان ويژگی و صفتی را از دست داده باشد اين مسئله ممکن است به صورت گره برايش به وجود بيايد ولی بعد از آنکه صفت خود را پيدا کرد و آنها را پس گرفت و به نقطه تعادل رسيد ، اينجا در خودش کامل شده است يعنی ؛ از نوع خودش کامل شده اما کامل نيست و اينجا می تواند انتخاب درست را انجام بدهد . پس وقتی صفات کامل بودند و به تعادل رسيدند ، مسئله رنج در عشق برداشته شده و تعادل بوجود می آيد و اين همان چيزيست که در اسطوره ها می بينيد که اتفاق می افتد و شخص خود را پس می گيرد . مثلاً قهرمان داستانی از يک مسئله ای خوف دارد . وقتی آن تهّور را پيدا کرد و خوف او برداشته شد ، آن مسئله به بهترين شکل ممکن اتفاق می افتد

پس رنج عشق از نقص خود انسان است يا از گمگشتگی خودش است و دشواری اين راه و طی مسير از حالت گمگشتگی و خود شيدائی به حالت رسيدن به خود و تعادل است و اين راه بسيار دشوار است .

اگر انسان بخواهد اين مسير را طی کند ، بايد آموزگار داشته باشد و آموزش ببیند و اين يک سفر درونی است و در آن هنگام می تواند انسانی باشد که هم برای خودش مفيد است و هم برای ديگران .

آخرين بيت از آن اشعار چنين بود  :

گويمت شرط بلا مصدوم عشق                                تا شفا يابی و يا معدوم عشق

يعنی ؛ تو که از عشق مصدوم شدی ، اين داستان را برای تو گفتم که يا از آن شفا يابی و يا معدوم شوی يعنی ؛ دو حالت بيشتر ندارد ، يا صعود می کنی يا سقوط و انتخاب با توست  .



 

مطلبی که می خواهيم امروز درباره آن صحبت کنيم , کوآنتوم و در خصوص علم است .

 

در سی دی علم راجع به علم صحبت کرده ایم . درخصوص پیدایش علم و تکامل انسان و داستان به این شکل است :

تمام تغییراتی که در جهان فیزیکی در زندگی انسان بوجود می آید ، از پیدایش علم توسط عالمین و دانشمندان آغاز شد و اولین یافته ها که کاربرد داشتند ، باعث اولین تغییرات در زندگی انسان شدند و این تغییرات ادامه پیدا کرد تا زندگی به شکل امروز خود درآمد . اما سوای اینکه علم چه چیزی است که علم همان قوانینی است که تبدیلات را بیان می کند و تبدیلات با استفاده از آنها تغییر و تبدیل و ترخیص را بیان می کند ، می گوید که یک جسمی چطور تبدیل می شود .

اگر ما بدانیم در هستی که در آن همه چیز در حال تغییر است ، چطور یک چیز به چیز دیگری تبدیل می شود و از چه قاعده ای پیروی می کند و آنها را پیدا کنیم ، خود می شود ؛ علم  و علم در هستی جاریست . حال این تغییرات می تواند در هر چیزی باشد : تبدیل بذر به گیاه ، اسپرم به انسان ، آب به بخار ، ابر به باران و در همه اینها تغییر و تبدیل وجود دارد و ترخیص در آن نهفته است .

اگر از آن در جهت سازندگی استفاده کنیم ، مفهوم و خاصیت علم ، الهی می شود و اگر در جهت تخریب اشتفاده کنیم یعنی ؛ قوانین معکوس را اجرا کنیم ، می شود علم تاریک . مانند سلاح های شیمیائی که ساخته می شود و کارهای اشتباهی که در علم ساخته شده و انجام می شود . مثلا" کودهای شیمیائی که درست می کنند و زمینها را با آن غنی می کنند یا برای اینکه آفت زدائی کنند ، سمی را پیدا می کنند که به مدت یک یا دو سال خوب است اما دیگر آن جواب قبلی را نمی دهد .

یکی از بچه های هیدج می گفت که درخت گردو چیزی به اسم آفت ندارد اما از زمانی که این کودهای شیمیائی را استفاده کردیم ، درختان گردو را هم آفت زده است .

قرص های شیمیائی همین تبدیلات معکوس هستند که باعث تخریب می شوند و محصول در ابتدا حاصلخیز و خوب است اما  در ادامه باعث بروز مسائلی می شود .

یک شکلی از علم هم همین است که چون لبه علم است و بعبارتی ؛ بین تاریکی و روشنی است ، زمان می برد تا ماهیتش مشخص شود و چیزی که خیلی مهم است این است که ؛ پشت هر رابطه یا فرمول علمی باید یک تفکر و اندیشه وجود داشته باشد .

وقتی به تاریخ نگاه می کنیم ، مشاهده می شود که ؛ کسانی که پایه گذار و بنیانگزار آن بودند یعنی ؛ باعث شدند در علم درهائی باز شود که آن درها به درهای دیگری باز شوند . یعنی ؛ دری بودند که درهای بیشماری در کنار آنها باز شده است . مانند آقای پاستور ، نیوتن ، ارشمیدس ، اینشتن و ابوریحان که ایرانی بود و کارهائی را انجام دادند و درهائی باز شد که حاوی نکات مهمی بود .

اگر خلق و خوی این افراد را بررسی کنیم ، به چیز حالبی برخورد می کنیم و آن این است که ؛ پیش از اینکه این افراد تحصیلکرده موفق و یا شاگرد اول دانشگاه باشند که اکثرا" هم نبودند ، ویژگی که داشتند این بود که متفکر بودند یعنی ؛ صاحب یک تفکر و یک اندیشه بودند و از این اندیشه یک فلسفه ای برای خود داشتند و از این تفکر و اندیشه به علم رسیدند .

برعکس این قضیه هم صادق است اما برای زایش و تولید ، ابتدا باید تفکر باشد . همان مطلبی که در وادی اول گفته شده که ؛ اگر انسان بخواهد کاری را انجام دهد ، ابتدا باید تفکر کند . حال اینکه اینها تفکر درستی داشتند یا غلط ، در ادامه حقیقت نقاب از رُخ برمی گیرد . یعنی ؛ اگر دانشمندانی مانند ارسطو بودند که در زمان خود نظریه ای بیان می کردند که برخی درست درمی آمد و برخی اشتباه ، وقتی نگاه کنیم می بینیم که آنجائی که در تفکر اشکال داشته اند ، دقیقا" در علم هم اثر خود را گذاشته است اما زمان می برد تا مشخص شود .

در گذشته علوم بیشتر شامل فلسفه ، نجوم ، طبّ ، حکمت و بخش ریاضیات بود که هرکدام کاربرد خاص خود را داشته است ، یعنی ؛ اگر طبّ بوده ، بخاطر نیاز مردم بوده است . اینکه یک طبیب بیاید و بیماران را درمان کرده و از مرگ نجات دهد .

اگر نجوم داشتند ، بخاطر این بوده که می خواستند روز و شب را محاسبه کرده و برنامه زندگی خود را پایه ریزی کنند و یا راههای سفر را با ستاره شناسی پیدا کنند و همه اینها نیازی درش بوده است .

اگر ریاضیات پیشرفت می کرد ، بخاطر این بود که ریاضیات در محاسبه ابعاد وارد شود و بتوانند با استفاده از قواعد هندسه معماری کنند و بنا بسازند . پس به دلیل اینکه نیاز داشتند ، به آن بها می دادند و توجه می کردند .

رفته رفته یکی از پایه های اساسی علم توسط افلاطون در یونان پایه گذاری شد . آنها هم تفکرات خیلی قدرتمندی داشتند . اکنون اگر معماری آن دوران را بررسی کنید ، می بینید که مثلاً در زمان 2000 سال پیش در شهر رُم سیستم آبیاری و لوله کشی شهری داشتند و کیفیت آبی که استفاده می کردند ، به مراتب از آبی که اکنون در لوله های آب شهری ماست  خیلی بهتر است .

داستان شهر رُم بدین صورت بود که ؛ از جاهای مختلف می آمدند و لوله کشی می کردند و آب را از طریق ماده ای که شبیه بتون بود به اطراف انتقال می دادند و در ثانیه حدود 10 متر مکعب آب خوراکی از چشمه های اطراف وارد شهر رُم می شد و می توانستند نیاز یک میلیون نفر را برآورده کند و خیلی پیشرفته بودند تا جایی که استخر ، حمام و جکوزی داشتند و بناهایی می ساختند که 60 یا 70 متر طول داشتند و آن بنا را 7 ساله و نهایت 8 ساله می ساختند . اینها همه از همان دانش فلسفه یونان باستان بود که هر چیز را حساب کرده و اندازه می کردند و برای هرچیزی ، مقدار مشخص می کردند و ماهیت اشیاء را بررسی می کردند یعنی ؛ علمی داشتند که خواص معدنی سنگ ها را بررسی می کردند و آنقدر در این کار تبحّر داشتند  که می دانستند هر سنگی برای چه کاری و چه مقاومتی استفاده می شود . این ویژگی ها باعث پیشرفت می شد و ما شهری مانند رُم را نداریم و نداشتیم که 2000 سال پیش همچین پیشرفتی داشته باشد .

همانطور که می دانید ؛ دنیا در حال چرخش و نیروها در حال تقویت و تضعیف هستند . پس از آن ؛ سالیان سال دنیا در تاریکی فرو رفت و از آن شهر رُم که یواش یواش به فساد و مسائل دیگر کشیده شد ، دیگر اثری جز یک مشت ویرانه و خرابه برجای نماند تا اینکه دوباره رُنسانس بوجود آمد .

رُنسانس ؛ دراروپا یک تفکر است که باعث شد  یک بستری بوجود بیاید که در درون آن بستر ، یکسری افراد بیایند و شروع به رشد کنند و سپس علم جهش پیدا کند . افرادی که این بستر را بوجود آوردند ، انسان هایی بودند که دارای تفکری بودند و از خود گذشتگی داشتند و در حدود قرن 13 ، 14 ، 15 میلادی این کار را انجام می دادند .

آمدند گفتند : چون پایه های علم در فلسفه و نگرشی که در زمان ارسطو بود ، بدین صورت بود که یک فرد یک نظریه ای می داد و اگر آن نظریه منطقی بود و یا بخاطر قداستی که آن شخصیت داشت ، بقیه به آن استناد می کردند . تفکرات رُنسانس آمد و گفت که اینطوری نمی شود صحبت کرد و باید برای هر چیزی که می گوئید دلیل داشته باشید .

در قرون وسطی انسان در واقعیت هیچ جایگاهی نداشت و درواقع ؛ نقش انسان مانند یک گله بود و یکسری از افراد مانند روحانیون کلیسا نقش چوپان آن گله را داشتند و بقیه هم گوسفند بودند و چوپانان گله مراقب آنها بودند .

در قرون رُنسانس ، انسان جایگاه و شأن پیدا کرد و جایگاه او بواسطه همین امر بود که می گفت : ما هر چیزی را که بخواهیم بررسی کنیم و نظر دهیم ، باید جزئیات آن را ببینیم و با جزئیات مسائل آشنا شویم و آنها را بشکافیم . بعنوان مثال ؛ شما می گوئید که انسان از ذراتی مثل گوشت تشکیل شده است و من این را قبول ندارم . من باید بروم و آن را ببرم و تکه تکه کنم تا ببینم چیزی که شما می گوئید درست است یا خیر که لئوناردو داوینچی اولین بار این کار را انجام داد و جنازه ها را می دزدید و در غسّالخانه آنها را کالبدشکافی می کرد و سپس آنها را نقاشی می کرد و سپس اولین نقشه های آناتومی را بوجود آورد و این کار باعث شد تا آناتومی در طبّ ، پیشرفتهای زیادی بوجود بیاورد و دقیقا" این اتفاقات در ریاضیات افتاد و گفتند : اگر می گوئید که جسمی حرکت می کند ، ما باید بدانیم این جسم با چه سرعتی ، در چه زمانی ، با چه زاویه ای ، به چه شکلی و با چه ویژگی حرکت می کند و باید تمام جزئیات حرکت را پیدا کنیم . این تفکر جزئی نگری باعث شد تا علم پیشرفت کند .

نیوتن و گالیله قبل از آن گفتند : اگر ما بتوانیم پیدا کنیم که این اجسام تحت تأثیر چه ویژگی قرار گرفته اند ، می توانیم حرکت آن جسم را محاسبه کنیم و این تفکری بود که نیوتن بوجود آورد . پس گفت ؛ اگر ما بتوانیم تمام اجزای عالم و تأثیرات بیرونی (تأثیراتی که بر آن اجسام گذاشته اند) را به دقت بررسی کنیم ، می توانیم از آینده آن خبر دهیم یعنی ؛ بدانیم اکنون کجاست و در یک ساعت دیگر در کجا قرار خواهد داشت و حرکت او را پیش بینی کنیم و این یعنی ؛ ابزار پیش بینی بر آینده که نیوتن آن را بوجود آورد و تغییراتی که در ریاضیات ایجاد کرد  که باعث شد علم مشتقّ و انتگرال و حساب دیفرانسیل بوجود آورد که در هر مدرسه ای وجود دارد و امکان بررسی جزئیات حرکت و پیدا کردن معادلات جزئی را بوجود آورد .

این تفکر خیلی مهمی بود چراکه به انسان امکان و قدرت پیشگوئی می داد و چندین سال که گذشت نیوتن تبدیل به یک اسطوره شد و واقعا" هم اسطوره است چراکه کاری کرد که انسانها بتوانند راه آهن بسازند ، پُل های عظیم احداث کنند و برجی همانند برج ایفل را بنا کنند که ساختمان بسیار عظیمی است و همه اینها از همان تفکر نیوتن و گالیله بود و بعد هم کسان دیگر آمدند و کارهای بزرگان را گسترش و بسط دادند .

در علم الکترو مغناطیس کسی به نام " ماکس وِل " این کار را انجام داد و در اواخر قرن 19 اتفاقی افتاد و دنیا به نقطه ای رسید و این تصور در دنیا حاکم شده بود که ما قادر هستیم ، اگر بخواهیم حرکت اجسام و فیزیک ذرات را بررسی کنیم ، کاملا" ابزار آن را داریم یعنی ؛ آن تفکر به نقطه ای رسید که دانشمندی به نام " لابلاس " گفت که شما به من بگوئید چه نیروئی به عالم وارد می شود و آن تابع را به من بگوئید ، من به شما می گویم دنیا در یک ساعت آینده و یا یک سال آینده چه وضعیتی خواهد داشت و همه چیز عالم را برای شما پیش بینی خواهم کرد و این تفکر این را به ذهن انسان وارد می کند که همه چیز توسط علم قابل پیش بینی است و این دقیقا" تفکر " جبر " است .

اگر همه چیز قابل پیش بینی باشد و ما بدانیم که چه نیروهائی وارد می شوند و آنها را محاسبه کنیم ، می توانیم آینده آن را پیش بینی کنیم یعنی ؛ آینده آن دیگر در اختیار خودش نیست و آینده ما کاملا" توسط آن نیروها تعریف شده است .

اگر انسان تحت تأثیر نیروئی قرار بگیرد ، پس اختیار انسان چه می شود ؟! یعنی ؛ آن تفکری که زمانی باعث شد ما به جزئیات و ماهیت اشیاء پی ببریم ، در نهایت آمد و به آن نقطه رسید که همه چیز در اختیار و تحت کنترل ماست و می شود به جبر مطلق رسید .

اینجا درواقع یک نقطه ای است که ؛ همیشه یک نظریه ای در علم مطرح می شود و یکسری مشکلات را حل می کند و یکسری گره ها را باز می کند و بعد به نقطه ای می رسد که خود باعث بروز یکسری مشکلات می شود .

نظریه پزشکی در DST هم همین کار را کرد . وقتی آن نظریه مطرح شد ، خیلی از کارها را انجام داد اما وقتی به مسئله اعتیاد رسید ، تبدیل به مشکل شد که البته اکنون جواب داده و کار می کند .

این اتفاق در کجا افتاد ؟

در اینکه ؛ درواقع خیلی از جزئیات امر هنوز پنهان بود و در اواخر قرن 19 کسانی که پا به عرصه علم گذاشتند ، با وجود همان تفکرات قدیم ، تفکرات جدیدی نیز با خود بهمراه داشتند و درواقع ؛ ابزارشان قوی تر بود . یکی از آنها آقای " ماکس بلانک " بود که وقتی حساب می کردند و می گفتند که ما جسمی داریم که اگر به آن حرارت بدهیم ، یا شروع به سوختن می کند و یا سرخ می شود . اگر این جسم ، آهن باشد ، رنگش روشن می شود و شروع به سرخ شدن می کند مانند همان بخاری های برقی و اگر ما به اجسام انرژی و گرما بدهیم ، شروع به تابش می کنند .

زمانی که می خواستند تابش آن را بررسی کنند ، می گفتند ما به آن انرژی می دهیم و آن انرژی  هرچقدر بیشتر باشد ، بایستی فرکانس تابش ما بیشتر می شود . بعد دیدند که اینگونه نمی شود و وقتی به آن حرارت می دهند ، یکجا بالا می رود و یکجا پائین می آید و خیلی از دانشمندان از این قضیه جواب نگرفتند .




مطلب دیگر اینکه ؛ تا آن زمان تصور این می شد که ؛ آقای نیوتن وقتی فیزیک را پایه گذاری کرد ، 3 مفهوم را مطرح کرد :

1 – جرم : یعنی ؛ مقدار ماده تشکیل دهنده هر جسم که هرچه بیشتر باشد ، جرم آن بیشتر می شود .

2 – طول : که همان ابعاد است و ابعاد هر جسمی مشخص است .

3 – زمان : زمان همیشه ثابت و مشخص است .


آقای نیوتن در زمان خودش که بزرگترین کار دنیا را انجام داد و این سه مفهوم را ثابت کرد .

بعد از آن اینشتن در سال 1905 گفت : تمام مفاهیمی که گفتیم همیشه ثابت است و تغییر نمی کند ، اینگونه نیست یعنی ؛ زمان و طول و جرم می توانند متغیر باشند و این مفهوم را مطرح کرد و تا آن زمان تصور می شد که ما یک ماده و یک انرژی داریم و می گفتند انرژیی که دما را بوجود آورده ، هر مقداری می تواند باشد یعنی ؛ اگر یک جسمی را بخواهیم گرم کنیم ، این گرما به هر مقداری می تواند به جسم منتقل شود .

یک تپه شن را در نظر بگیرید ؛ آن تپه شن از دور همانند یک توده خاکستری رنگ است و آن را یک تکه می بینید اما وقتی نزدیک آن تپه می شویم ، مشاهده می کنیم که از ذرات بسیار ریزی تشکیل شده است . پس درواقع ؛ هیچ چیز در جهان بصورت کاملا" پیوسته وجود ندارد و همه چیز در جزئیات خودش حالت ریزتری دارد . این دیدگاه را آقای " بلانک " در فیزیک مطرح کرد و گفت : در تبادل انرژی هر مقداری نمی تواند منتقل شود و این موضوع خیلی مهمی است . حال اگر آن را در انسان هم پیاده کنیم ، مهم تر هم می شود .

به این صورت می شود که ؛ انسانها انرژی ها را با هم تبادل می کنند اما هر مقداری را نمی توانند تبادل کنند و این امر بستگی به این دارد که در چه جایگاه و شرایطی قرار گرفته اند و مفهوم فلسفی آن چنین است . این مقدار قابل انتقال انرژی کاملا" بستگی به یک ضریبی دارد و مقدارهای بسیار کوچک و مشخصی است .

وقتی آقای بلانک این تفکر را پیاده کرد ، اتفاق جالب افتاد و خیلی از مسائلی که در زمان خودش قابل حل نبود ، به آرامی حل شد . یعنی می گفت : وقتی ماده می خواهد انرژی خود را به محیط اطراف انتقال دهد ، دست آن نیست که بتواند هر مقداری را انتقال دهد و او می تواند مقدار مشخصی را با ضرایب مشخصی انتقال دهد .

این تفکر را آقای بلانک بوجود آورد و بعد از آن کمی جلوتر آمدیم و آقای اینشتن مفهوم دیگری را مطرح کرد و آن این بود که ؛ نه تنها اجسام نمی توانند هر مقداری از انرژِی را که بخواهند با محیط تبادل بکنند ، بلکه خود امواج هم از ذرات کاملا" مجزائی تشکیل شده اند و آن خود ماده وقتی بخواهد به محیطی انرژی بدهد ، مقادیر مشخصی را می تواند انتقال دهد و خود نور هم که ما می بینیم از اجزای کاملا" مجزا تشکیل شده است و این ذرات کوچک کاملا" مجزا را " فوتون " نامید . در آن زمان اینگونه نبود و همه را به شکل پیوسته و بصورت یک توده بزرگ و یک تکه می دیدند و تا آن موقع زیاد راجع به امواج نمی دانستند و فقط ذرات ماده را می شناختند و تنها می دانستند که ماده خاصیتی دارند که از آن خودش است و نور هم خاصیتی دارد که از آن خودش است .خاصیت ماده این بود که فرضا" اگر شما گلوله ای را به گلوله دیگر بزنید ، آن گلوله انرژی خود را جابجا کرده و به گلوله دیگر می زند و آن را حرکت می دهد .

خاصیت نور هم این بود که وقتی نور را به یک جسمی یا دو شکافی می تاباندند ، آن نور از دو شکاف رد می شد و بعد از آن طبق اصل " پَراش " ، روی یک پرده بصورت نقاط تاریک و روشن ثبت می شد . درواقع ؛ نور را می توان مانند یک رشته طناب درنظر گرفت که پستی و بلندی دارد و اگر شما این رشته طناب را داشته باشید و یک رشته دیگر را دقیقا" در نقطه مقابل و بصورت برعکس داشته باشید یعنی ؛ وقتی یکی بالاست ، دیگری پائین باشد ، وقتی این دو را باهم جمع کنید ، یک خط صاف می شود و همدیگر را خنثی می کنند .

پس می گفتند که در نور بدلیل اینکه یک موج مغناطیسی است ، وقتی از شکاف رد شود و آن برجستگی و فرورفتگی روی هم می افتند و نقاط یکسان می شوند ، آن نقاط ، نقاط پررنگ هستند  و زمانی که آن نقاط همدیگر را خنثی می کردند ، می شد تاریکی و دیگر نوری وجود نداشت .

پس درواقع ؛ می گفتند که موج خاصیت موجی دارد مانند همان رشته های طناب که وقتی از شکافی رد شود ، نقاط تاریک و روشن بوجود می آورد و ذره هم خاصیت ذره ای دارد یعنی اینکه ؛ وقتی یک ذره به ذره دیگر برخورد کند ، باعث می شود آن ذره منحرف شده و انرژی خود را به آن ذره منتقل کند .

کوآنتوم به معنی " ذره " است و دیدگاه کوآنتومی یا فیزیک کوآنتومی یعنی ؛ فیزیکی که عالم را بصورت ذرات بسیار کوچک بررسی می کند یعنی ؛ فیزیک ذرات و اگر ما بتوانیم دنیا را بصورت ذرات خیلی کوچک ببینیم و قوانین آنها را بررسی کنیم ، مسئله جبر و اختیار هم کاملا" مطرح می شود و یکسری چیزها را می توانیم محاسبه کنیم و یکسری چیزها را نمی توانیم که علت آن را در جلسه آینده بیان خواهیم کرد و همچنین در جلسه آینده راجع به دیدگاه فلسفی که از ترکیب این دو خاصیت موج و ذره بوجود می آید ، برایتان خواهیم گفت و مسئله جبر که در فیزیک کلاسیک وجود دارد .


با تقدیم احترام همسفر مهری

" به پاکی دریاها ژرف باشید "


" این مبحث ادامه دارد "